تبليغاتX
اشعار عرفانی،نصایح و حکایات بزرگان
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نقل است بزرگی را  که سی سال لب او را هیچ کس خندان ندیده بود مگر آن روز که پسرش وفات کرد. تبسّمی کرد. گفتند: این چه وقت تبسّم است؟ گفت: دانستم که خدای تعالی راضی است به مرگ پسر من...من به موافقتِ رضای او تبسّم کردم.


+ نوشته شده در  ساعت 16:28  توسط سید هادی  | 

منبع کدهای موزیک وبلاگ