تبليغاتX
اشعار عرفانی،نصایح و حکایات بزرگان
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حسن بصری را گفتند :مردی بيست سال است تا به نماز جماعت نيامده است ، و با کسی اختلاط نکرده ، و در گوشه ای نشسته است .

حسن پيش او رفت و گفت :چرا به نماز جماعت نيايی و اختلاط نکنی .

گفت :مرا معذور دارد که مشغولم .

گفت :به چه مشغولی ؟ گفت : هيچ نفس از من برنمی آيد که نه نعمتیی از حق به من رسد و نه معصيتی از من بدو . به شکر آن نعمت و به عذر آن معصيت مشغولم .

حسن گفت :همچنين باشد که تو بهتر از منی .


+ نوشته شده در  ساعت 2:23  توسط سید هادی  | 

منبع کدهای موزیک وبلاگ