بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امان از دست نفس...رب انی ظلمت نفسی فاغفر لی فغفر له انه هو الغفور الرحیم
ايهاالناس ! جهان ، جاى تن آسانى نيست مرد دانا به جهان داشتن ارزانى نيست
حذر از پيروى نفس! كه در راه خدا مردم افكن تر ازين غول بيابانى نيست
عالم و عابد و صوفى ، همه طفلان رهند مرد اگر هست ، بجز عالم ربانى نيست
با تو ترسم نكند شاهد روحانى ، روى كالتماس تو بجز راحت جسمانى نيست
آنكه را خيمه به صحراى قناعت زده اند گر جهان جمله بلرزد، غم ويرانى نيست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
سلام...این بار تصمیم گرفتم حکایت براتون نزارم و بجاش یه شعر خوب با مضمون خوبتر براتون انتخاب کردم که امیدوارم خوشتون بیاد...برای اینکه خوب به دلتون بشینه توصیه میکنم خوب بخونیدش...یا حق
چشم فرو بسته اگر وا کنی در تو بود هرچه تمنّا کنی
عافیت از غیر،نصیب تو نیست غیرِ تو ای خسته طبیب تو نیست
از تو بُوَد راحت بیمار تو نیست بغیر از تو، پرستار تو
همدم خود شو، که حبیب خودی چاره خود کن، که طبیب خودی
غیر، که غافل ز دل زار توست بیخبر از مصلحتِ کار توست
برحذر از مصلحت اندیش باش مصلحتِ اندیشِ دل خویش باش
بقیه شعر در ادامه مطلب...
ادامه مطلب...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
آنچه میدانیش دنیا خورد و خوابی بیش نیست وآنچه میخوانیش گردون،پیچ و تابی بیش نیست
مُکنت و ثروت،عیال و مال و ایوان و سرا روی هم چون جمع سازی اضطرابی بیش نیست
هست هستی بحر ژرفی موج خیز و بیکران واندر آن دریا،وجود ما حبابی بیش نیست . . . . .
ادامه مطلب...

سلام ....امروز یک مخمس زیبا و عرفانی از عارف نامی "صحبت لاری" رو براتون نوشتم..این اشعار اشعاری هست که همه عارفان بزرگ ما در مراحل بالای سیر و سلوک بر زبان داشتن و ازش استفاده ها بردن..من که خودم بارها و بارها این شعر رو خوندم.به شما هم توصیه میکنم خوب بخونیدش...یا حق
ای به ولای تو تولّای من وز خود و اغیار تبرّای من
سود تو سرمایه سودای من گر بشکافند سراپای من
جز تو نیابند در اعضای من
سر به ته افکنده من از غم خموش هیکل من بلبله وش پر خروش
نغمه عشق است نه بانگ سروش زمزمه بر زمزمه آید به گوش
کیست در این قالب و اعضای من. . . . . . .
ادامه مطلب...

مه من نقاب بگشا ز جمال کبریایی که بتان فروگذارند اساس خودنمایی
شده انتظارم از حد چه شود ز در درآیی ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
چه کسم چه کاره ام من که رسم به عاشقانت شرف است،آنکه بوسم قدم ملازمانت
به کمین استخوانی که شها ، برم ز خوانت همه شب نهاده ام سر چو سگانت بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی
نگشود عقده دل نه ز شیخ و نه از برهمن نه ز دیر طرف بستم نه ز کعبه ، نه ز ایمن
که نصیب عاشقان شد ز ازل فضای گلخن سر سیر گل ندارم ز چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گلها همه بوی بیوفایی ......
ادامه مطلب...

تا صورت پیوند جهان بود علی بود تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود سلطان سخا و کرم و جود علی بود
هم آدم و هم شیث و ایوب و هم ادریس هم یوسف و هم یونس و هم هود علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس هم صالح پیغمبر و داود علی بود
در ظلمت ظلمات به سرچشمه حیوان هم مرشد و هم راهبر خضر علی بود
داود که می ساخت زره با سر انگشت استاد زره ساز به داود علی بود........
ادامه مطلب...

پاس ادب به حد کفايت نگاه دار خواهي اگر ز بي ادبان يابي ايمني
با کم ز خويش,هر که نشيند به دوستي با عزّ و حرمت خود,خيزد بدشمني
در خون نشست غنچه که شد همنشين خار گردن فراخت سرو,ز برچيده دامني
افتاده باش,ليک نه چندانکه همچو خاک پامال هر نبهره شوي از فروتني
*************************************************************
خويشتن داري و خموشي را هوشمندان,حصار جان دانند
گر زيان بيني از بيان بيني ور زبون گردي از زبان دانند
راز دل,پيش دوستان مگشاي گر نخواهي که دشمنان دانند
**************************************************************
هرچه کمتر شود فروغ حيات رنج را جانگدازتر بيني
سوي مغرب چو روکند خورشيد سايه ها را درازتر بيني
شعر:رهی معیری

در اين گلشن که بر مرغ چمن راه فغان تنگ است***به انداز گشود غنچه آهي مي توان کردن
+ نوشته شده در ساعت 21:10  توسط سید هادی

گفتمش احوال عمر دل بگو با ما كه چيست گفت يا برقيست يا شمعيست يا پروانه اي
هركه عاشق شد منت از صد يار مي بايد كشيد بهر يك گل منت از صد خار مي بايد كشيد
من به مرگم راضيم اما نمي آيد اجل بخت بد بين از اجل هم ناز مي بايد كشيد
دارم آن غم كه خدا داند و من دانم و بس پيش از اين مرغ غزل خوان گلستان بودم
حاليا نوحه گر گوشه زندانم و بس







