تبليغاتX
اشعار عرفانی،نصایح و حکایات بزرگان
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی فرمود : شبی در باديه می رفتم - تنها - شبی تاريک بود . ناگاه سياهی پيش آمد . چندانکه مناره ای..ترسيدم .. چون او را بديدم گفتم : تو پری هستی يا آدمی؟
گفت : تو مسلمانی يا کافری؟
گفتم : مسلمان .
گفت : مسلمان جز خدای از چيزی نترسد.. 
شيخ گفت : دل من به من بازآمد(ترسم برطرف شد)دانستم که فرستاده غيب است . تسليم کردم و خوف از من برفت...


+ نوشته شده در  ساعت 16:45  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی فرمود : مدت بيست سال نه از کسی چيزی گرفتم و نه کسی را چيزی دادم .

گفتند : چگونه ؟

گفت : اگر می گرفتم از وی(خدا) گرفتم و اگر می دادم بدو می دادم....فتدبّر


+ نوشته شده در  ساعت 20:28  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی را گفتند :چرا سلطان را وعظ نکنی ؟، که ظلم بر ما می رود

فرمود : خدای را از آن بزرگتر دانم که من او را پيش کسی ياد کنم که او را نداند...


+ نوشته شده در  ساعت 13:26  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كسى دانش بسيار اندوخت و بدان عمل نكرد، حكيمى او را گفت : اى فلان ! اگر زندگى خويش در گرد آوردن سلاح صرف كنى ، كى به جنگ خواهى پرداخت ؟


+ نوشته شده در  ساعت 21:6  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

باديه نشينى را گفتند: فرداى قيامت پروردگار، به حسابت رسيدگى مى كند. گفت : اى فلان ! مرا شاد كردى . زيرا چون كريم به حساب رسيدگى كند، بخشندگى كند.


+ نوشته شده در  ساعت 14:16  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نقل است که بزرگی به مستی درگذشت(گذرش به مستی افتاد) ،دهانش آلوده بود... آب آورد و دهان آن مست بشست ، و می گفت :دهانی که ذکر حق بر آن دهان رفته باشد آلوده بگذاری بی حرمتی بود.

چون مرد بيدار شد او را گفتند :زاهد خراسان دهانت را بشست .

آن مرد گفت :من نيز توبه کردم .

پس از آن بزرگ به خواب ديد که او را گفتند :تو از برای ما دهنی شستی ،ما نبز دل تو را بشستيم .

 


+ نوشته شده در  ساعت 1:22  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى بزرگی را گفت : خدا را نافرمانى كرده ام مرا خواهد پذيرفت ؟ و او گفت : اى واى بر تو! خدا روى برگرداندگان را به خويش مى خواند، چگونه روى آورندگان به خويش را نپذيرد؟


+ نوشته شده در  ساعت 13:0  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نقل است بزرگی را  که سی سال لب او را هیچ کس خندان ندیده بود مگر آن روز که پسرش وفات کرد. تبسّمی کرد. گفتند: این چه وقت تبسّم است؟ گفت: دانستم که خدای تعالی راضی است به مرگ پسر من...من به موافقتِ رضای او تبسّم کردم.


+ نوشته شده در  ساعت 16:28  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت عيسى (ع ) را گذر بر سر قبرى افتاد، از خداوند درخواست كرد كه صاحب قبر را زنده فرمايد. همينكه زنده شد از او سؤ ال فرمود حال و وضع تو چگونه است ؟ عرض كرد من حمال و باربر بودم..روزى هيمه اى براى كسى ميبردم ؛ خلالى از آن جدا كردم تا دندان خود را با آن ، خلال كنم..از آن زمان كه مرده ام عذاب همان خلال را ميكشم...


+ نوشته شده در  ساعت 14:57  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
روزى معاويه یکی از اهل یمن را گفت : از شما نادان تر نبوده است (زيرا زنى بر آنان فرمانروايى داشته است) و او، به پاسخ گفت : نادان تر از قبيله من ، دودمان تو اند كه چون پيامبر خدا (ص ) آنان را فرا خواند، گفتند: پروردگارا! اگر اين بر حق است ، از آسمان بر ما سنگ ببار! و نگفتند كه : پروردگارا اگر اين بر حق است ، ما را به سوى او هدايت كن !

+ نوشته شده در  ساعت 2:25  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی را گفتند: رضای تو از حق تعالی چگونه باشد؟

فرمود: کمال رضای من از او تا حدی است که اگر بنده ای را جاويد به عليين برآرد و مرا به اسفل السافلين جاويد فرو برد من راضيتر باشم از آن بنده .


+ نوشته شده در  ساعت 2:44  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی اصحاب را گفت: سی سالست که استغفار می کنم از يک شکر گفتن .گفتند : چگونه ؟

گفت:بازار بغداد بسوخت . اما دکان من نسوخت. مرا خبر کردند .گفتم: الحمدلله... از شرم آنکه خود را    به از برادر مسلمان خواستم و دنيا را حمد گفتم از آن استغفار می کنم


+ نوشته شده در  ساعت 13:55  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حسن بصری را گفتند :مردی بيست سال است تا به نماز جماعت نيامده است ، و با کسی اختلاط نکرده ، و در گوشه ای نشسته است .

حسن پيش او رفت و گفت :چرا به نماز جماعت نيايی و اختلاط نکنی .

گفت :مرا معذور دارد که مشغولم .

گفت :به چه مشغولی ؟ گفت : هيچ نفس از من برنمی آيد که نه نعمتیی از حق به من رسد و نه معصيتی از من بدو . به شکر آن نعمت و به عذر آن معصيت مشغولم .

حسن گفت :همچنين باشد که تو بهتر از منی .


+ نوشته شده در  ساعت 2:23  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پارسایی  را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به(بهتر) نمیشد...                       مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجل علی الدام گفتی.پرسیدندش که شکر چه میگویی؟ فرمود:شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی


+ نوشته شده در  ساعت 1:59  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی را گفتند: آغاز توبه تو چه بود؟ گفت : قصد كردم تا غلامى را بزنم و او مرا گفت : اى مرد! از شبى انديشه كن ! كه فردايش روز قيامت است


+ نوشته شده در  ساعت 13:58  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جنيد را پس مرگ به خواب ديدند و او را پرسيدند كه : پروردگارت با تو چه كرد؟ گفت آن اشارات پريد و عبارات نابود شد و دانش ها از ياد رفت و آن رسم ها به كهنگى گراييد و جز چند ركعت نمازى كه در شب خواندم ، سودمند نيافتاد!


+ نوشته شده در  ساعت 14:17  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

چوپان پارسايى را گفتند: گرگ ها در ميان گوسفندان تو اند و آسيب نمى رسانند.. از كى گرگها با گوسفندان آشتى كرده اند؟ گفت : از آنگاه كه چوپان با خداى خويش آشتى كرده است


+ نوشته شده در  ساعت 15:39  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پادشاهى بر يكى از پيرامونيان خويش خشم گرفت . وزير، نامش از دفتر بخشش ها انداخت . پادشاه گفت : به همان رسم بمان ! كه خشمم همتم را فرود نيارد


+ نوشته شده در  ساعت 13:59  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سلمان فارسى ، به هنگام مرگ ، حسرت زده بود، او را گفتند: اى اباعبدالله ! بر چه دريغ مى خورى ؟ گفت : بر دنيا دريغ نمى خورم . وليكن ، با رسول خدا پيمان كرديم و او گفت : وسايل زيست شما، همچون زاد راه يك سوار باشد. و اكنون ، بر آن مى ترسم ، كه بدين چيزها كه پيرامون خويش ‍ دارم ، از آن فراتر رفته باشم . آنگاه به آن چه پيرامون خويش داشت اشاره كرد. كه شمشيرى بود و بالشى و كاسه اى چوبين .


+ نوشته شده در  ساعت 15:52  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

خليفه (الواثق ) به احمد بن ابى دؤ اد گفت : فلان كس درباره تو چنين و چنان گفت . احمد گفت : خدا را سپاس ! كه او به دروغ گفتن درباره من نيازمند شد و مرا به راستگويى در حق او، پاكيزه داشت .


+ نوشته شده در  ساعت 19:37  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جنيد را پس مرگ به خواب ديدند و او را پرسيدند كه : پروردگارت با تو چه كرد؟ گفت آن اشارت پريد و عبارات نابود شد و دانش ها از ياد رفت و آن رسم ها به كهنگى گراييد و جز چند ركعت نمازى كه در شب خواندم ، سودمند نيافتاد!


+ نوشته شده در  ساعت 18:16  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اياس قاضى را گفتند: ترا عيبى نيست . مگر آن كه در داورى شتابناكى . بى آن كه در آن ژرف بنگرى . اياس دست فرا داشت و گفت : چند انگشت دارد؟ گفتند: پنج . گفت : شتاب كرديد و نگفتيد: يك ، دو، سه ، چهار، پنج . گفتند: چون دانيم ، نشمريم . گفت : من نيز حكمى را كه به روشنى دانم ، به تاءخير نيفكنم .


+ نوشته شده در  ساعت 23:1  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

چون هنگام مرگ یکی از عرفا فرا رسيد. يكى از حاضران گفت : اى شيخ : بگو: لا اله الا الله .
شیخ خواند:
بى شك خانه اى كه تو ساكن آنى ، چراغ نمى خواهد.


+ نوشته شده در  ساعت 23:56  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى در محضر امام زين العابدين عليه السلام عرض كرد:
- الهى ! مرا به هيچ كدام از مخلوقاتت محتاج منما!
امام عليه السلام فرمود: هرگز چنين دعايى مكن ! زيرا كسى نيست كه محتاج ديگرى نباشد و همه به يكديگر نيازمندند.
بلكه هميشه هنگام دعا بگو:
- خداوندا! مرا به افراد پست فطرت و بد نيازمند مساز!


+ نوشته شده در  ساعت 16:29  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
زنون حكيم ، مردى را بر ساحل دريا، اندوهگين ديد كه بر دنيا غم مى خورد. حكيم ، او را گفت : بر دنيا غم مخور! اگر در نهايت توانگرى ، در كشتى بودى و كشتيت در دريا شكسته بود، و در حال غرق بودى ، آيا نهايت آرزوى تو، آن نبود، كه نجات يابى و همه ثروت را از دست بدهى ؟ گفت : اگر بر دنيا فرمانروايى داشتى و همه پيرامونيانت قصد كشتن ترا داشتند، آيا آرزوى تو نجات يافتن از دست آنان نبود؟ حتى به بهاى از دست رفتن هر آن چه دارى ؟ گفت : بلى ! گفت : تو اكنون همان توانگرى و اينك همان پادشاه ! مرد به سخن او آرام شد.

+ نوشته شده در  ساعت 19:11  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
جنيد را پس مرگ به خواب ديدند و او را پرسيدند كه : پروردگارت با تو چه كرد؟ گفت آن اشارت پريد و عبارات نابود شد و دانش ها از ياد رفت و آن رسم ها به كهنگى گراييد و جز چند ركعت نمازى كه در شب خواندم ، سودمند نيافتاد!

+ نوشته شده در  ساعت 22:6  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
كسى به نزد يكى از عابدان رفت و او را گفت : در تنهايى ، دلتنگ نمى شوى ؟ و عابد گفت : اكنون كه تو آمدى ، تنها شدم .

+ نوشته شده در  ساعت 12:35  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
حكايت شده است كه : عارفى ، پارچه اى بافت و در بافت آن دقت به كار داشت . چون آن را فروخت ، به علت عيب هايى كه داشت ، به او باز گرداندند و او گريست . اما مشترى گفت : اى فلان ، مگرى ! كه بدان راضيم . و او گفت : گريه من از اين نيست . بلكه از آن مى گريم كه در بافت آن ، كوشش بسيار كردم و به سبب عيب هاى پنهانى ، به من باز گردانده شد. و از آن مى ترسم تا عملى كه چهل سال در آن كوشيده ام نپذيرند.

+ نوشته شده در  ساعت 20:2  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
ابوالحسن على بن عيساوى وزير، دوست مى داشت كه فضل خويش را به رخ اين و آن بكشد. وقتى ، به روزگار وزارتش ، قاضى (ابو عمرو) به نزدش آمد و پيراهن ابريشمين نوى گرانبهايى به تن داشت . و وزير خواست ، تا او را شرمسارى دهد. پس ، گفت : اى ابو عمرو! اين جامه را به چند خريده اى ؟ گفت : به يكصد دينار. وزير گفت : من پيراهنم را به بيست دينار خريده ام . ابو عمر گفت : - خدا وزير را عزت دهاد! - او جامه را مى آرايد، از اين رو نيازى به تجمل در آن ندارد. و ما، زيبايى خود را از جامه مى جوييم . از اين رو، به زياده روى در آن نيازمنديم . زيرا، ما با عوام مردم نشست و برخاست مى كنيم ، آن كه هيبت خواهد، جامه اش از اين گونه است . و وزير را خواص قوم بيشتر خدمت مى كنند، تا عوام . مى دانند كه رها كردن آرايش ظاهرى ، نشانه توانمندى اوست .

+ نوشته شده در  ساعت 13:5  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
حجاج روزى به گردش بيرون رفت و چون از تفريح فراغت يافت . يارانش را باز گرداند و تنها ماند در گذر، به پيرى از قبيله (بنى عجل ) برخورد، و او را پرسيد: اى پير! از كجايى ؟ گفت : ازين روستا. پرسيد: كار گزاران ده ، چگونه اند؟ گفت : بدترين كارگزاران ، كه به مردم ستم مى كنند و اموال آنان را بر خويش حلال مى شمارند. پرسيد: راى تو در باره حجاج چيست ؟ گفت : كسى زشت تر و بدتر از او بر عراق فرمان نرانده است . كه خداوند روى او و اميرش را سياه گرداناد! حجاج پرسيد: مى دانى كه من كيستم ؟ گفت : نه گفت : من حجاجم . پير گفت : و تو مى دانى كه من كيستم ؟ گفت نه . گفت : من ديوانه قبيله (بنى عجل )م كه در هر روز، دوبار به سرسام دچار مى آيم . حجاج خنديد و او را صله داد.

+ نوشته شده در  ساعت 10:20  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
((در كافى از على عليه السلام آمده است : و در هر روز و هر شب ، يكبار بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد مى شدم و ايشان با من خلوت مى كرد و هر چه مى كرد من نيز بودم . و اصحاب رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى دانند كه بيش از آن كه من به خانه حضرت روم ، او به خانه من آمد و بعضى اوقات كه بر او وارد مى شدم در خانه با من خلوت مى كرد، و زنان خود را از اتاق بيرون مى ساخت ، و چون به خانه من مى آمد و با من خلوت مى نمود، نه فاطمه و نه احدى از فرزندانم را بيرون نمى كرد. و چون پرسش مى كردم جواب مى داد و چون سكوت مى كردم و مسايلم پايان مى يافت ، ايشان شروع به سخن مى كرد، و هيچ آيه اى بر رسول خدا نازل نشد جز آن كه آن را بر من قرائت مى كرد و بر من املا مى فرمود و من با خط مى نوشتم و تاءويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عامش را به من مى آموخت .
برايم از خداوند درخواست نمود كه در فهم و حفظ آن موفق شوم ، لذا هيچ آيه اى را از كتاب خدا و هيچ علمى را كه بر من املا فرمود و من نوشتم ، از زمانى كه برايم دعا فرمود فراموش نكرده ام و او (در آموختن من ) هيچ چيزى را كه خداوند بدو آموخته بود، از حلال و حرام و امر و نهى ، كان اءو يكون ، و هيچ كتابى كه پيش از او نازل شده ، از طاعت و معصيت ، ترك نكرد جز آن كه آن را به من آموخت و من حفظش كردم ؛ پس حتى يك حرف از آن را نيز فراموش نكردم . دستش را بر سينه ام نهاد و از خداوند درخواست نمود كه قلبم مملوّ از علم و حكمت و نور شود.
من خطاب به ايشان عرض كردم : اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت ! از زمانى كه مرا دعا فرموده ايد، چيزى را فراموش نكرده و چيزى بر من فوت نشده است . آيا به نظر شما از اين پس من چيزى را فراموش خواهم كرد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خير! نه بر تو بيم فراموشى خواهم داشت و نه جهل )).(102)

+ نوشته شده در  ساعت 10:53  توسط سید هادی  | 

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حسن بصرى مى گفت : چون كسى در كار دنيا با تو همچشمى كند، در كار آن جهانى ، با او همچشمى كن ! و نيز، يارانش را گفت : من هفتاد تن از بدريان را ديدم كه حلال شده هاى خدا را چندان پرهيز داشتند، كه شما حرام شده هاى او را نداريد.
و به سخنى ديگر، آنان ، در بلا، بيش از شما، به نعمت و آسودگى شادمان بودند و اگر آنان را مى نگريستيد، ديوانه شان مى انگاشتيد. و اگر آنان نيكان شما را مى ديدند، مى گفتند: اينان را خلقى نيك نيست و اگر بدانتان را مى ديدند، مى گفتند: اينان به رستاخيز، در شمار مؤمنان نيستند. و چون به يكى از آنان ، مالى حلال عرضه مى شد، نمى پذيرفت و مى گفت : از آن ترسم كه دلم را تباه كند. و آن كه دل داشت ، بناچار، از تباهى آن ، بيمناك بود.


+ نوشته شده در  ساعت 11:9  توسط سید هادی  | 

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زاهدى به روز عيد، با جامه هاى ژنده بيرون آمد. او را گفتند: به روزى چنين ، با جامه اى چنين بيرون آيى ؟! در حالى كه مردم ، خويش را زينت داده اند. گفت : پروردگار را هيچ زينتى همچون طاعت وى نيست .


+ نوشته شده در  ساعت 12:7  توسط سید هادی  | 

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زنون حكيم ، مردى را بر ساحل دريا، اندوهگين ديد كه بر دنيا غم مى خورد. حكيم ، او را گفت : بر دنيا غم مخور! اگر در نهايت توانگرى ، در كشتى بودى و كشتيت در دريا شكسته بود، و در حال غرق بودى ، آيا نهايت آرزوى تو، آن نبود، كه نجات يابى و همه ثروت را از دست بدهى ؟ گفت : اگر بر دنيا فرمانروايى داشتى و همه پيرامونيانت قصد كشتن ترا داشتند، آيا آرزوى تو نجات يافتن از دست آنان نبود؟ حتى به بهاى از دست رفتن هر آن چه دارى ؟ گفت : بلى ! گفت : تو اكنون همان توانگرى و اينك همان پادشاه ! مرد به سخن او آرام شد.


+ نوشته شده در  ساعت 12:4  توسط سید هادی  | 

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عارفى گفت : برادر نيكوكار، ترا از نفس تو، سودمندترست . چه ، نفس ، ترا به بدى فرمان مى دهد و برادر نيكوكار، ترا امر به خير مى كند.


+ نوشته شده در  ساعت 19:42  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى ، ديگرى را به خانه خويش خواند گفت : تا نان و نمكى با هم بخوريم . مرد، گمان كرد كه آن كنايه از غذايى لذيذست ، كه صاحب خانه براى او آماده كرده است . و با او رفت : اما، صاحب خانه ، بر نان و نمك چيزى نيفزود. در اين ميان ، خواهنده اى بر در ايستاد و صاحب خانه بارها جوابش كرد و نرفت . و او گفت : برو! و گرنه بيرون مى آيم و سرت را مى شكنم مهمان گفت : به راه خود برو! كه اگر راستى نويدش را در بيم را دادنش نيز مى دانستى . متعرض وى نمى شدى .


+ نوشته شده در  ساعت 18:27  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كسى پارسايى را ستود. پارسا گفت : اى فلان ! چنان كه خود، خويش را مى شناسم ، اگر تو مرا مى شناختى ، دشمن مى داشتى .


+ نوشته شده در  ساعت 11:12  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى در باغى از روستاى سمرقند (22) ساكن بوديم ، به امر پدرم هر بامداد، در بالا خانه اى كه راهرو آن از اطاق ايشان بود، به رياضتى سرگرم بودم و هر روز پس از نماز صبح تا مدتى در حدود دو ساعت و نيم در آن بالاخانه مشغول كار خود مى گرديدم . يكروز كه خواستم از بالاخانه فرود آيم ، احساس كردم ، پدرم به خواب رفته اند و دريغم آمد كه با رفت و آمد خود، استراحت كوتاه ايشان را بر هم زنم ، از طرف ديگر، حاجتى وادارم ميكرد تا از آن اطاق پائين آيم . بارى از اهل خانه خواستم تا با قرار دادن نردبانى بر ديوار حياط وسيله فرود آمدن مرا از بام فراهم سازند. اما نردبان كوتاه بود و من به زحمت خود را از ديوار خشتى و مرطوب از باران بهارى ، پائين كشيدم و پاى خود را به نردبان رساندم . ناگهان ، خشت از جاى كنده شده و نردبان به عقب برگشت و مى رفت كه به كف باغ سقوط كند، ولى با شگفتى ديدم نردبان ، خود به خود، به جاى اول بازگشت و من از خطر رهائى يافتم . پدرم چون از حالت استراحت بيرون آمدند، به اتفاق به سوى شهر رهسپار شديم . در راه به من فرمودند: چرا امروز از پلكان نيامدى و از نردبان استفاده كردى ؟ مرا در عالم خواب ناراحتى ساختى . آن وقت متوجه شدم كه باطن ايشان پيوسته مراقب و نگران من است و در آن وقت مرا حفظ كرده است .


+ نوشته شده در  ساعت 11:18  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شيخ ابوسعيد ابوالخير، با مريدان از جايى مى‏گذشت . چاه خانه‏اى را تخليه مى‏كردند . كارگران با مشك و خيك، نجاسات را از اعماق چاه بيرون مى‏كشيدند و در گوشه‏اى مى‏ريختند . شاگردان شيخ، خود را كنار مى‏كشيدند و لباس خود را جمع مى‏كردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مى‏گريختند . ابوسعيد، آنان را صدا زد و گفت: بايستيد تا بگويم اين نجاسات، به زبان حال، با ما چه مى‏گويند . مى‏گويند: (( ما همان طعام‏هاى خوشبو و خوش طعميم كه شما ديروز، ما را به قيمت‏هاى گزاف مى‏خريديد و از بهر ما جان و مال خود را نثار مى‏كرديد و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مى‏كرديد. ما را كه طعام‏هايى خوش طعم و بو بوديم، به خانه هايتان آورديد و به يك شب كه با شما هم صحبت و هم نشين شديم، به رنگ و بوى شما در آمديم . حال از ما مى‏گريزيد؟!بر ما است كه از شما بگريزيم .)) - برگرفته از: اسرار التوحيد، ص 199 . ?


+ نوشته شده در  ساعت 12:38  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اسماء دختر عميس مى گويد:
من شب زفاف عايشه را آماده كرده به نزد پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) بردم و عده اى از زنان همراه من بودند. به خدا سوگند! نزد حضرت غذايى جز يك ظرف شير نبود. رسول خدا مقدارى از آن خورد. سپس ظرف شير را به دست عايشه داد، عايشه حيا نمود بگيرد. به او گفتم : دست پيغمبر را رد نكن ! عايشه با شرم ظرف شير را گرفت و مقدارى خورد.
آنگاه پيامبر فرمود: ظرف شير را به همراهان خود بده !
آنها گفتند: ما اشتها نداريم .
پيامبر خدا فرمود:
هرگز گرسنگى و دروغ را با هم جمع نكنيد.
اسماء گفت : يا رسول الله ! اگر يكى از ما بگويد اشتها نداريم ، اين دروغ حساب مى شود؟
پيامبر فرمود: بلى ! دروغ در نامه عمل انسان نوشته مى شود. حتى دروغ كوچك در نامه اعمال به عنوان دروغ كوچك ثبت مى گردد.(7)


+ نوشته شده در  ساعت 14:18  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

احمد بن محمد اردبيلى ، معروف به مقدس اردبيلى ، ضرب المثل زهد و تقوا است و در عين حال از محققان فقهاء شيعه است . مقدس اردبيلى در نجف سكنى گزيد، او معاصر صفويه بود، گويند: شاه عباس اصرار داشت كه به اصفهان بيايد، حاضر نشد.
شاه عباس خيلى مايل بود كه مقدس اردبيلى خدمتى به او ارجاع كند، تا اينكه اتفاق افتاد كه شخصى به علت تقصيرى از ايران فرار كرد و در نجف از مقدس اردبيلى خواست كه نزد شاه عباس شفاعت كند.
مقدس نامه اى به شاه عباس نوشت به اين مضمون :
بانى ملك عاريت عباس بداند: اگر چه اين مرد اول ظالم بود، اكنون مظلوم مى نمايد، چنانكه از تقصير او بگذرى ((شايد)) كه حق سبحانه از ((پاره اى )) تقصيرات تو بگذرد (بنده شاه ولايت ، احمد اردبيلى )
شاه عباس نوشت :
((به عرض مى رساند: عباس خدماتى كه فرموده بودند به جان منت داشته به تقديم رسانيد، اميد كه اين محبت را از دعاى خير فراموش ‍ ننمائد.)) ((كلب آستان على ، عباس ))
امتناع مقدس اردبيلى از آمدن به ايران ، سبب شد كه حوزه نجف به عنوان مركزى ديگر در مقابل حوزه اصفهان احياء شود.(66)(67)


+ نوشته شده در  ساعت 12:10  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

تقواى گاهى در بدن و اعضاء و جوارح است . و باصطلاح تقواى جوارحى گفته مى شود و گاهى تقوا، تقواى قلب و دل است كه اهميت براى تقواى قلب و دل بيشتر است وگرنه تقواى جوارحى ، عارضى و در خطر است و قيمتش نسبت به تقواى دل كم است ، تقواى خارجى مثل اغلب مردم در اثر اينكه پدر و مادرش به او فهمانده بودند ماه رمضان روزه واجب است ، اگر روزه نگرفتى و عمدا خوردى روزى شصت روز بايد روزه بگيرى اگر علنا آشكارا جلو روى مردم خوردى ، دفعه اول بيست تازيانه ، دفعه دوم پنجاه تا و دفعه سوم يا دفعه چهارم حكمش كشته شدن است . حالا اجراء مى شود يا نه ؟ در آخرتش جهنم است اين قدر پدر و مادر به بچه گفتند: كه فهميد روزه ماه مبارك بزرگ است ، لذا اول ماه رمضان كه مى شود روزه مى گيرد شنيده هر كس نماز نخواند كافر از دنيا مى رود، هر كه نماز نخواند، شفاعت محمد وال محمد (ص) به او نمى رسد، هر كه نماز نخواند به آتش مى سوزد، قرآن فرمود: ما سَلَكَكُمْ فِى سُقَر قالُو اَلَمْنَكُ مِنَ المُصَلّين چطور شد شما را در آتش آوردند مى گويند ما تارك الصلوة بوديم .
خلاصه از اين حرفهاى تكان دهنده پاى منبر شنيده از پدرش شنيده از قرآن شنيده پس نماز مى خواند اينها تقواى جارحه اى و بدنى و اعضائى است تقواى دل آن است كه در نفس او فهمى پيدا گردد خدا فهم بدهد فهم خداشناسى فهم مقام آدميت چند سالى بگذرد و بفضل خدا نورى در دل روشن شود كه خداى را بعظمت بشناسد اين تقواى دل است عظمت خدا را بشناسد بطورى كه دلش لرزان شود اِنَّما الْمُؤ مِنُونَ الّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّه وَجَلْت قُلُوبُهم اسم خدا را كه مى شنود مى لرزد تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُود وَ الّذينَ يَخْشُونَ رَبِّهم اگر تقوى بدل نرسد اسم خدا كه برده مى شود با حرفهاى معصومى برايش يكسان است .(57)


+ نوشته شده در  ساعت 14:4  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در كتاب روضات الجنات نوشته است :
روزى آقا امام موسى بن جعفر (ع ) در بغداد از كنار منزل بُشر عبور ميكرد صداى ساز و نواز و آواز داخل خانه بگوش حضرت رسيد در اين موقع كنيز بُشر براى ريختن خاكروبه از منزل خارج شد. آقا حضرت موسى بن جعفر (ع ) فرمود: اى كنيز صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟!
كنيز گفت : حُرّ و آزاد است . حضرت فرمود: راست ميگوئى اگر بنده مى بود از مولاى خود ميترسيد.
كنيز وارد منزل شد. بُشر بر سر سفره شراب نشسته بود، علت تاءخير او را پرسيد؟! گفت شخصى از كنار خانه شما رد مى شد از من سؤ ال كرد صاحب اين خانه عبد و بنده است يا حُرّ و آزاد.
گفتم : آقا حُرّ و آزاد است .
فرمود: آرى اگر بنده بود از آقاى خود ميترسيد.
اين سخن حضرت چنان در قلب بُشر تاءثير كرد كه سر از پا نشناخت با پاى برهنه از منزل خارج شده خود را به آقا موسى بن جعفر (ع ) رساند و از كرده خود پشيمان شد و به دست حضرت توبه كرد و از گذشته هاى خود پوزش خواسته و با چشم گريان بازگشت . از آن روز ببعد اعمال زشت خود را ترك كرد و از جمله زهاد و عرفاء قرار گرفت و گويند چون با پاى برهنه از پى حضرت موسى بن جعفر (ع ) دويد و با اين حال توبه كرد او را بُشر فانى (پابرهنه ) لقب دادند.
يا رب مرا به رحمت بى منتها ببخش
از خود عطا بياور واز من خطا ببخش
شد ننگم از چه مايه بد نامى بشر
يا رب مرا بفخر بشر مصطفى ببخش
ميخواند مصطفى بوجود على تورا
يا رب مرا بمرتبه مرتضى ببخش
زهرا حبيبه تو و بنت حبيب تو
يا رب مرا برتبه خيرالنساء ببخش
بعد از على بخلق حسن مقتدا بود
يا رب مرا بحرمت آن مقتدى ببخش
در كربلا حسين على تشنه شد شهيد
يا رب مرا به تشنه لب كربلا ببخش
دارند انبياء به برت قرب و منزلت
يا رب مرا بمنزلت انبياء ببخش
عصيان من اگر شده سَدِّ دعاى من
يا رب مرا بحالت اهل دعا ببخش


+ نوشته شده در  ساعت 13:51  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقر عليه السلام فرمود: جماعتى از مسلمين به سفرى رفتند و راه را گم كردند تا بسيار تشنه شدند.
(از جاده به كنارى رفتند) و كفن پوشيدند و خود را به ريشه هاى درختان (مرطوب ) چسبانيدند.
پيرمردى سفيد پوشى نزد آنها آمد و گفت : برخيزيد، باكى بر شما نيست ، اين آب است . آنها برخاستند و آشاميدند و سير آب گشتند.
گفتند: اى پيرمرد خدا ترا رحمت كند تو كيستى ؟ گفت : من از طايفه جنى هستم كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت كردند. از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مؤ من برادر مؤ من ، و چشم و راهنماى اوست ، شما نبايد با بودن من از تشنگى از بين برويد.(129)


+ نوشته شده در  ساعت 12:39  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در زمان بايزيد بسطامى، كافرى در شهر مى‏زيست . همسايگان وى، پيوسته او را به اسلام دعوت مى كردند و او همچنان بر آيين خود، پاى مى‏فشرد. روزى همسايگان، همگى گرد او جمع شدند و گفتند: (( بر ما است كه خير تو گوييم و براى تو خير خواهيم. بدان كه اسلام، آخرين دين است و هر كه نه بر اين آيين است، گمراه است . تو را چه مى‏شود كه دعوت ما را پاسخ نمى‏گويى و بر دين خود مانده‏اى .))
گفت: (( بارها انديشيده‏ام كه به دين شما روى آورم؛ ولى هر بار كه چنين قصدى مى‏كنم، باز پشيمان مى‏شوم.))
گفتند: ((چيست كه تو را از آن نيت خير باز مى‏گرداند؟ )) گفت: (( هر بار پيش خود مى‏گويم اگر مسلمانى، آن است كه بايزيد دارد، من نتوانم، و اگر آن است كه شما داريد، نخواهم.)) - برگرفته از: مولوى، مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابيات 3366 3356 . ?

+ نوشته شده در  ساعت 19:44  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى على - عليه السلام - شنيد كه مظلومى فرياد برمى كشد و مى گويد:
- من مظلومم و بر من ستم شده است .
على - عليه السلام - به او فرمود:
- (بيا سوته دلان گرد هم آييم ) بيا با هم فرياد كنيم ، زيرا من نيز همواره ستم كشيده ام (43).


+ نوشته شده در  ساعت 11:44  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از اصبغ بن نباته مرويست كه من با سلمان رضى الله عنه در مداين بودم ، وقتى كه او حاكم مداين بود و در وقت بيمارى او هر روز به عيادتش مى رفتم تا اين كه مرض او اشتداد يافت به من گفت اى اصبع پيغمبر صلى الله عليه و آله به من فرمود چون وفات تو نزديك شود ميتى با تو تكلم خواهد كرد پس مى خواهيم مرا به قرستان ببرى تا ببينم كه وفاتم نزديك است يا نه .
او را به قبرستان برديم بر اهل قبور سلام كرد ناگاه ميتى جواب سلام او را داد و مكالمه بسيارى نمود تا ميت گفت يا سلمان نديدم چيزى كه محبوبتر باشد نزد خداى تعالى جز سه چيزكه اول نماز شب در شب بسيار سرد دوم روزه در روز بسيار گرم ، و سوم صدقه با دست راست كه دست چپ آنرا نداند پس كلام ميت قطع شد ما او را به منزلش و در جاى خودش گذاشتيم پس سرش را رو به آسمان بلند كرده است گفت : اى خدايى كه اختيار هر چيز به دست تو است به تو ايمان آوردم و به پيغمبرت متابعت كردم و به كتابت تو تصديق نمودم و آن چه كه وعده فرموده بودى رسيد پس مرا قبض ‍ روح كرد و به سوى خود بران . خادم سلمان مى گويد: گفتم : كدام كس تو را غسل مى دهد گفت كسيكه پيغمبر را غسل داد گفتم او در مدينه است گفت همين كه پاهاى مرا رو به قبله راست كردى حنك مرا بستى صداى سم اسبش را خواهى شنيد پس گفت ........


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  ساعت 11:59  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
پيرمردى نقل كرد كه : در سابق به اتفاق دو نفر از همدستان خود دزدى مى كرديم محل سكونت ما در محمد آباد (19) بود. هر روز بين الطلوعين ، بر سر راه به كمين مى نشستيم و اشخاص را لخت مى كرديم . اما همه روز مى ديدم شخصى عبا بر سر كشيده از جاده مى گذرد و به نقطه نامعلومى مى رود. پيش خود انديشيدم كه او مردى معامله گر است و صبح زود مى رود تا پيش از ديگران به قافله برسد و جنس خريدارى كند و لذا تصميم گرفتيم كه راه را بر او ببنديم . روز ديگر، سحرگاه كه شيخ پيدا شد، به دنبال او راه افتاديم ، از جاده بيرون رفت به اين سبب خوشحالتر شديم كه ديگر در بيابان كسى مزاحم ما نخواهد شد. پس از آنكه مقدارى راه پيموده شد، ناگهان ديديم كه بيابان از مارهاى فراوان پر شد مارها بما حمله ور گرديدند؛فرياد برداشتيم : اى شيخ به داد ما برس ، هم اكنون مارها ما را هلاك خواهند كرد. شيخ به عقب برگشتند و فرمودند: با من چكار داشتيد؟ گفتيم پرسشى مى خواستيم بكنيم ، گفتند: چرا تا در جاده بودم ، نپرسيديد، پس شما قصد دزدى در سر داشتيد، حال اگر از كار بد خود توبه كنيد، از شر اين مارها خلاصى خواهيد يافت وگرنه هلاكتان خواهند كرد. با اشاره شيخ مارها، بى حركت شدند و ما هم از كار خود توبه و اظهار ندامت كرديم . به اين ترتيب از شر مارها نجات يافتيم . اكنون از ما سه نفر فقط من زنده هستم و دو نفر ديگر از دنيا رفته اند.

+ نوشته شده در  ساعت 14:36  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در كتاب فروع كافى جلد 7 دارد:
در كوفه مردى خدمت آقا اميرالمؤ منين على (ع ) رسيد. عرضكرد يا على من زنا كردم پاكم كن .
حضرت فرمود: از كدام قبيله اى هستى ؟ گفت از قبيله مزينه هستم . حضرت فرمود: از قرآن مى توانى چيزى قرائت كنى ؟
گفت : بله . چند آيه نيكو قرائت كرد.
حضرت فرمود: آيا جنون عارضت شده ؟
گفت : نه .
حضرت فرمود: فعلا برو تا از وضعت جويا شوم و تحقيق كنم .
فردا براى بار دوم بازگشت و گفتار روز پيش را تكرار نمود.
اين بار آقا على (ع ) فرمود: آيا زن دارى ؟ گفت : آرى . حضرت فرمود: زنت حضور دارد (يعنى مسافرت نرفته ) گفت : آرى .

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  ساعت 11:59  توسط سید هادی  | 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى سخن چين ، به حضور امام حسن رسيد.
عرض كرد:
فلانى از شما بدگويى مى كند.
امام به جاى تشويق چهره درهم كشيد و به او فرمود:
تو مرا به زحمت انداختى .
از اين كه غيبت يك مسلمان را شنيدم بايد درباره خود استغفار كنم و از اين كه گفتى آن شخص با بدگويى از من ، مرتكب گناه شده بايستى براى او نيز دعا كنم .(34)


+ نوشته شده در  ساعت 9:55  توسط سید هادی  | 

منبع کدهای موزیک وبلاگ