تبليغاتX
اشعار عرفانی،نصایح و حکایات بزرگان
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو×××××××یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی فرمود : شبی در باديه می رفتم - تنها - شبی تاريک بود . ناگاه سياهی پيش آمد . چندانکه مناره ای..ترسيدم .. چون او را بديدم گفتم : تو پری هستی يا آدمی؟
گفت : تو مسلمانی يا کافری؟
گفتم : مسلمان .
گفت : مسلمان جز خدای از چيزی نترسد.. 
شيخ گفت : دل من به من بازآمد(ترسم برطرف شد)دانستم که فرستاده غيب است . تسليم کردم و خوف از من برفت...


+ نوشته شده در  ساعت 16:45  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی فرمود : مدت بيست سال نه از کسی چيزی گرفتم و نه کسی را چيزی دادم .

گفتند : چگونه ؟

گفت : اگر می گرفتم از وی(خدا) گرفتم و اگر می دادم بدو می دادم....فتدبّر


+ نوشته شده در  ساعت 20:28  توسط سید هادی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بزرگی را گفتند :چرا سلطان را وعظ نکنی ؟، که ظلم بر ما می رود

فرمود : خدای را از آن بزرگتر دانم که من او را پيش کسی ياد کنم که او را نداند...


+ نوشته شده در  ساعت 13:26  توسط سید هادی  | 

منبع کدهای موزیک وبلاگ